برو پاچه خواری کن ، نگو چیست آن / که بدین سان نمره گیری از این و آن
پاچه خواری و تاریخچه ی آن
ایران سال ۸۰۰ میلادی و ۱۸۸ هجری شمسی:
در حکایت است مکتب خانه ای در ایران دایر کردندی. در این مکتب خانه، دبیری سختگیر و بد طینت نهادندی تا طفلان را در علوم طبیعی و انسانی و ادبیات، تعلیم دهندی.
دبیر مکتب را " آملا "(آقا ملا) خواندندی. چنانچه طفلی لبخندی نخودی کردندی و یا شیطنتی قلیل از وی سرزدندی، به خشم آملا گرفتار آمدندی و پاهای خود را در هوا دیدندی که همی چوب بر آن فرود آمدندی و دردی جانکاه در سراسر وجودشان همی نشستندی و آنان را به عربده برآوردن وادار کردندی! طفلان چنان عربده برآوردندی که گویی مراحل سیر و سلوک را طی کردندی (!)و غرق در مکاشفه و معامله گشتندی و با هر عربده ای، مرحله ای طی کردندی.
در بین طفلان، طفلی موذی و آب زیرکاه بودندی که همی از فلک شدن و طی کردن سیر و سلوک و عربده برآوردن، واهمه داشتندی! وی به کنج مکتب خانه نشستندی و سکوت اختیار کردندی تا مبادا به خشم آملا گرفتار آمدندی.
ایام بر همین حال گذشتندی تا روزی پاهای آملا را دردی لاعلاج و صعب، در بر گرفتندی. طبیبان حاذق وی را ویزیت (!) کردندی و ماساژ پا (!) برای وی تجویز کردندی. آملا که فرزند و عیال نداشتندی، ناچار گشتندی، فردی را به خدمت گرفتندی تا در ازای مبلغی، پاهای وی را ماساژ دادندی.
روزی آملا برآن شدندی که از طفلان درس پرسندی. طفل موذی و آب زیرکاه که بسی درس نخوان و خنگ بودندی و همی درس بلد نبودندی، به گوشه ی مکتب خانه فرار کردندنی و در این بین چشمان آملا به وی افتادندی و از او خواستندی که درس پاسخ گویندی
طفل آب زیرکاه که خود را گرفتار به خشم آملا یافتندی، درجا پاسخ دادندی:" آملا جان، برای من بسی مایه ی مباهات است که پاهای مبارک را ماساژ دادندی تا آملای فرزانه و عالم را از درد رهانندی." پیش از آنکه آملا سخنی برآورندی، طفل موذی، خود را به زیر پای وی کشانندی و پاهای وی را گرفتندی و چنان مالش و خوارش دادندی، که لبخندی بر لبان آملا پدید آمدندی و تصمیم گرفتندی که طفل موذی هر روز پاهای وی را ماساژ دادندی. روزها گذشتندی و طفل پاهای آملا را ماساژ دادندی در حالی که دیگر طفلان فلک گشتندی و عربده ها برآوردندی و مراحل سیرو سلوک را طی کردندی!
از آن پس بود که قصه ی طفل آب زیرکاه و درد پای آملا زبان به زبان، میان مردمان گشتندی و مردم آن طفل را "پاچه خوار" نام نهانندی.
استاد وارد کلاس شد. عصبانی بود! دانشجویی ( عده ای معتقدند او از نوادگان همون پاچه خواریه که در بالا داستانشو گفتم) تصمیم گرفت تا با خودشیرینی و چاپلوسی، دل استاد را بدست بیاره.
دانشجوی پاچه خوار از جایش بلند شد و جلوی استاد، ایستاد و گفت:
هی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخماتو وا کن
هی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی یه نگاه به ما کن!
استاد نیش خندی زدو دانشجوی پاچه خوار که حیله ی خودشو موثر دید، ادامه داد:
بدون این دل قاطی
داره با دل تو تله پاتی!
استادم با همون لبخند به دانشجوی پاچه خوار گفت:" پسرم. نگران میانترمت نباش!"
حالا شما هم اگه شک دارین میتونین جلسه بعد تو یه کلاس مورد نظرتون روش های زیرو امتحان کنید، اگه جواب گرفتین که مرد باشین واسمون دیش دیش بگیرین!! ولی اگرم نه که بهتره سریع برین درسو بحذفین!!!!
اولین روش پاچه خواری اینه که همیشه لیخند به روی لب مبارکت باشه.در واقع این روش مثل خلوص نیت می باشد و اگر خنده روی لبت نباشه و ترش رو و خشن باشین در همین مرحله مردود شدین!!!
بعد از اینکه سلام و احوال پرسی کردین ، شروع کنین یه موضوع بی ربط پیدا کنین.مثلاً ، استاد معذرت می خوام ، شما چه درس هایی رو تدریس می کنین؟
در مرحله بعد باید منتظر پاسخ استاد به این سوال و چهره ی استاد در حین پاسخ باشین.به نظر میاد که این پاسخ مهم نباشه ولی مهم ترین بخش همین جاست.اگر استاد با یه لبخند به سوال شما پاسخ داد و گفت فلان درس و فلان درس ، اوضاع واسه مراحل بعدی آمادس.
بقیه مراحل دیگه سلیقه ایست و هرکس باید یه روش ویژه برای خودش پیدا کنه.ما روش خودمون رو که همیشه جواب داده رو لو نمیدیم!ولی رعایت کردن مراحل بالا خیلی بهتون کمک میکنه.
در آخر هم وقتی که دیدین استاد داره باهاتون راه میاد آخرین تیر رو بزنین و با یه تعریف جانانه نمرتون رو تضمین کنین.مثلا استاد شما منو یاد معلم سوم راهنمایی ام می ندازین!
یا اینکه:
اگه همه ی استاد ها مثل شما بودن، دیگه غم نداشتیم!